شادیشادی، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

شهزاده ی رویا، شادی زیبا

تهران گردی

وقتی بچه بودم میگفتند هر وقت به تنهایی توانستی بند کفشهایت را ببندی بزرگ شده ای... اما من به تو می گویم هر وقت از بخشیدن کفشهایت به انسان پابرهنه ای خوشحال شدی، بزرگ شده ای ... ....عزیز دلم یه تجربه سفر دو نفره داشتیم  که کلی بهت خوش گذشت.... رفتیم شهر بانو... برج میلاد... گنبد مینا... موزه معاصر... بوستان کتاب و کلی جای قشنگ دیگه.... مخصوصا بالای برج که باد لای موهای فرفریت می رفت و کلی ذوق کرده بودی...   ...
22 مهر 1395

شام غریبان غریبانه......

لحظه لحظه های نبودنت...                               جمع میشوند....                           و کم میشوند..   از لحظه های باقی مانده ی عمرم...                 به همین سادگی حل میشود...                     &...
22 مهر 1395

به دخترمان چگونه رفتنت را بگویم.....

دلتنگت هستیم حمیدرضاجان....دلتنگ...(از تو سنگی برایمان ماند مزین به نام تو) نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختیم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد. با رنگ  سرد حسرت  جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانمان نقاشی کردیم . نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد. چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم. حمید... حمید ... حمیدجان...! کاش در غریبی  این روزها ریسمان  آسمان را نمی گرفتی چه وسعتی دارد این فاصله های  کبود ! چه سراب  شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور ! چه بی تعبیر حسرت  نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی از تو بیابد ! چه ...
6 مهر 1395
1